سرپرسى سايكس ( مترجم : سيد محمد تقى فخر داعى گيلانى )

417

تاريخ ايران ( فارسى )

محاصره‌كنندگان بود ، لطفعلى خان قهرمان مدت چهار ماه شهر را نگاهداشت و در اين مدت ، قحطى نيمى از ساكنين شهر را تلف كرده بود . بالاخره نيروهاى قاجار بطريق خيانت و غدر وارد شهر شدند ، ليكن به عقب رانده شدند ولى دوباره به شهر راهشان دادند و در اين موقع عدهء سپاه زياد و غيرقابل مقاومت بود . لطفعلى خان وقتىكه ديد تمام راههاى اميد از دست رفته و دانست كه دروازه‌هاى شهر مورد مراقبت دشمن قرار گرفته تا اول شب جنگيد و آنوقت شبانه بوسيلهء تخته‌هاى ضخيم از روى خندق گذشته و تنها با سه نفر از اتباع خود از خطر محاصره عبور كرده به بم كه در يكصد و بيست ميلى مشرق كرمان است فرار كرد . برادر رئيس بم جزو كسانى بود كه در كرمان از لطفعلى خان پشتيبانى نموده بود و چون رئيس بم از برادر خود خبرى نيافت چنين نتيجه گرفت كه برادرش بدست قجرها افتاده است و بالاخره او تصميم گرفت كه براى جلب خاطر آغا محمد خان ميهمانش را دستگير كند و لطفعلى با آنكه او را از اين خطر آگاه كرده بودند احتمال چنين خيال نگفتنى را نميداد . در آخر كار لطفعلى براى فرار سوار اسبش شد ولى پاى حيوان را قطع كرده و بدين ترتيب آخرين قهرمان ايرانى زخمى شده بدست دشمن كشندهء خود افتاد . فاتح نيز هيچگونه ترحمى به او نكرد ، آرى لطفعلى دلاور كور شد و برطبق يك حكايت ، خود آغا محمد خان وحشى بدست خود او را از چشم محروم ساخت . بعلاوه نسبت به او اهانت و بىاحتراميهاى ديگرى روا داشت و بعدا او را بطهران فرستاد و در اينجا ويرا بدار آويختند . سرنوشت كرمان با كرمان با نهايت قساوت و بيرحمى كه بتصور نمىگنجد رفتار شد . نه‌تنها زنان آنجا را تسليم قشون كرده و سربازان را تشويق نمودند كه ناموس آنها را هتك كنند و بعد به قتل‌شان برسانند بلكه فاتح دستور داد كه بيست هزار جفت چشم به او تقديم نمايند . آغا محمد خان بدقت چشمها را ميشمرد و بافسر مأمور اجراى اين عمل وحشيانه گفت اگر يك جفت از چشمها كم باشد چشمان خودت كنده خواهد شد ! بدينطريق تقريبا تمام جمعيت ذكور شهر كور شده